چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷

احمدسیبویه

انسانی که فرشته میشود

مردی داخل بازار قدم میزد ، خانمی را دید با لباسی چسبان ، سیمایی زیبا و آرایش کرده و البته ظاهری چشم نواز … ، کنار آن خانم مردی را دید که انگار همسرش بود ، کمی فکر کرد ، نتوانست جلوی خودش را بگیرد ، جلو رفت و نگاهی به همسر آن خانم انداخت و گفت :

ببخشید اجازه هست کمی به خانم شما نگاه کنم و لذت ببرم ؟

 

مرد که عصبانی شده یقه اش را گرفت و آن را اعلامیه دیوار کرد ، هر آنچه در دهانش بود بیرون ریخت و با عصبانیت گفت : مردک ، خجالت نمی کشی ، مگر خودت ناموس نداری ؟

اما مرد در کمال آرامش جمله ای را گفت و رفت : گفت مرد حسابی همه بازار دارند بدون اجازه به خانمت نگاه می کنند و لذت می برند تو هیچ نمی گویی ، من آمدم اجازه بگیرم و لذت ببرم تا حداقل عذاب وجدان نداشته باشم ، اشکالی دارد ؟!!

اما مرد ناگهان ساکت شد و به اطراف خود نگاهی کرد ، بعد از آن سرش را پائین انداخت ، انگار چیزی فهمیده بود !

نکته ای که اغلب ما از آن غافلیم ، سخن زیباییست از نهج البلاغه که جایگاه پاکدامنی رو برای ما معرفی میکند، علی علیه السلام فرمود:

پاداش کسی که بر شهوت خود پیروز می شود از مجاهدی که در راه خدا شهید شود بیشتر است و شخص پاکدامن هر آینه نزدیک است که فرشته ای از فرشتگان شود.

شاید داستانهای زیادی در این باره مطالعه کرده باشیم که برخی پاکدامن بوده و چه تاثیراتی در زندگیشان دیدند ،امیدوارم این داستان هم کمی مارا به فکر فرو ببرد و بهتر زندگی کنیم.

در روزگاران قدیم مردی با زنی که در نهایت جمال و زیبایی بود، ازدواج کرد، هر دو یکدیگر را بسیار دوست می داشتند، آن دو ازدواج بسیار موفقی داشتند، پس از مدتی، شوهر برای مسائل مادی قصد سفر می کند، ولی قبل از مسافرت تصمیم میگیرد همسرش را به شخص امینی بسپارد، چون ماندن زن به تنهایی در خانه صلاح نبود، و این زن نیز در آنجا بیگانه و غریب بود، و هیچ کس از بستگانش در آنجا نبودند،  ناچار کسی بهتر از برادرش را پیدا نمی کند، و همسرش را نزد برادرش قرار میدهد ، ولی متاسفانه غافل از مکر شیطان بود.

چند روزی گذشت که آن برادر در طمع همسر برادرش افتاد و قصد مراوده با او نمود ولی آن زن از خدا ترسید، و تسلیم هوای برادر شوهرش نشد، برادر شوهرش نیز تهدید کرد اگر تسلیم او نشود آبرویش را خواهد ریخت، زن نیز با ایمان کامل رو به او کرد، و گفت: هر کاری می خواهی انجام بده، پروردگارم با من است.

هنگامی که مرد از سفر باز گشت، برادرش به او گفت: همسرت قصد خیانت به تو را داشته، ولی من به او اجابت نکردم.

آن مرد بدون سوال و پرسش ، همسرش را طلاق داد واو را  از خانه بیرون کرد، بدون اینکه سخن او را بشنود.

بالاخره آن زن بی گناه، بدون هیچ پناهگاهی از خانه خارج شد، و در مسیر راه از خانه ی عابدی گذشت، به آنجا رفت و داستان را برای او تعریف کرد، آن عابد سخنان زن را پذیرفت  و به او پیشنهاد داد تا در خانه وی برای مراقبت از فرزند کوچکش، در مقابل حقوقی مشخص کار کند، آن زن نیز موافقت نمود.

در روزی از روزها آن عابد از خانه بیرون رفت  و زن در خانه تنها ماند، در آن هنگام غلام عابد قصد سوء با آن زن نمود، ولی آن زن تسلیم او نشد و از پروردگارش ترسید، غلام تهدید کرد اگر او را اجابت نکند، کاری خواهد کرد که از این خانه رانده شود، ولی باز هم تسلیم وی نشد، آن غلام خبیث طفل عابد را کشت، و به عابد گفت: این زن بچه ی تو را کشته است، عابد نیز بسیار خشمگین شد، ولی خشم خود را کنترل کرد  و از وی در گذشت،  حقوقش که دو دینار بود به او داد، و او را از خانه بیرون کرد.

زن پاکدامن از خانه عابد خارج شد و راهی شهر شد، در مسیر راه مشاهده نمود که چند مرد یک مرد دیگر را می زنند ، از آنان پرسید که چرا چنین می کنند؟ گفتند: این مرد بدهکار ماست یا باید قرضش را ادا کند یا باید برده ما باشد، گفت: چقدر بدهکاری دارد؟ گفتند: دو دینار.

دو دینار خود را به آنها داد و آن مرد را آزاد نمود، آن مرد نیز تعجب کرد و از او پرسید، تو کیستی و چرا این کار را انجام دادی؟ زن نیز داستان روزگارش را برای او تعریف کرد.

آن مرد از زن در خواست کرد تا همراه او کار کند،  و سود را بین خودشان مساوی تقسیم کنند، زن نیز پذیرفت، پس به او گفت: بهتره سوار کشتی شویم و این شهر بد را ترک کنیم.

 وقتی به کشتی رسیدند به زن گفت:  تا سوار کشتی شود، و خودش نزد ملوان کشتی رفت، و گفت: کنیزکی زیبا برای فروش آوردم، ملوان نیز او را خرید، و پول را به مرد داد.

کشتی حرکت نمود، و زن مسکین دنبال آن مرد می گشت، ولی متوجه شد ملوانان قصد معاشقه با او را دارند، و گفتند تو کنیز ما هستی و باید اجابت کنی، اربابت تو را به ما فروخته است، در این هنگام بود که خداوند طوفانی را فرستاد و آن کشتی با همه کارکنانش غرق شدند مگر آن زن پرهیزگار که به روی تخته چوبی به ساحل رسید.

در آن هنگام پادشاه بر ساحل نشسته بود و ناگهان متوجه شد که طوفان شدیدی شروع به وزیدن می کند با وجودی که الان فصل وزش باد نبود، بعد از دقایقی دید که زنی بر روی تخته چوبی که از بقایای یک کشتی است شناورکنان به ساحل رسید.

به نگهبانش دستور داد تا آن زن را به قصر ببرند، طبیب را برای معالجه اش احضار کردند، و از او مراقبت شد تا اینکه به هوش آمد، پادشاه از او جریان را پرسید، و آن زن همه حکایت زندگی اش را برای او تعریف کرد، از خیانت برادر شوهرش، تا داستان عابد، و فروخته شدنش توسط مردی که به او احسان کرد، ولی در همه این موارد، او فقط صبر پیشه کرده است.

پادشاه از داستان زندگی او بسیار شگفت زده شد، و با او ازدواج نمود، و در همه امورات حکومتی با وی مشورت می نمود، آن زن نزد پادشاه دارای مکانت و منزلت خاصی بود.

روزگار سپری شد تا اینکه پادشاه مریض شد، و وفات نمود، بزرگان شهر دور هم جمع شدند، تا کسی را جایگزین او نمایند، همه به اتفاق رسیدند که کسی بهتر از زن پادشاه لایق پادشاهی نیست. بدینوسیله این زن پرهیزگار پادشاه آن شهر شد.

آن زن دستور داد تا تخت پادشاهی را در مکان عمومی شهر برده، و دستور دهند همه مردان آن شهر یک به یک از جلوی او بگذرند.

مراسم شروع شد در حالی که او بر تخت نشسته بود مردان یکی یکی از جلوی وی می گذشتند، شوهرش را دید که از جلویش گذشت، دستور داد تا او را از صف بیرون آورند، سپس برادر شوهرش رسید، دستور تا او را نیز بیرون آورند، سپس عابد را دید، او را نیز از صف بیرون کشاندند، سپس غلام عابد را دید، او را نیز بیرون کشاند، سپس آن مرد خبیث که او را آزاد نموده بود را دید، او را نیز از صف بیرون کشاندند.

دستور داد تا همه ی این افراد را روبروی او قرار دهند، آنگاه رو به شوهرش کرد وگفت: برادرت تو را فریب داد و من خیانت نکردم، تو آزادی، ولی برادرت لایق شلاق است ،  چون به من تهمت دروغ زده است.

سپس به عابد گفت: غلامت تو را فریب داده، تو آزادی، ولی غلامت کشته خواهد شد، چون فرزندت را کشته است.

سپس به آن مرد خبیث گفت: .. اما تو .. به زندان خواهی رفت تا نتیجه خیانت و فروختن زنی که تو را نجات داد، ببینی.

و این نهایت داستان این زن با عفت بود، به راستی که خداوند هیچ وقت عمل بنده اش را ضایع نخواهد کرد، و خداوند می فرماید: (وَمَن يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَجاً ‏ وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ) هر كس شان خدا را نگه دارد و پرهيزگاري كند ، خدا راه نجات  از هر تنگنائي را براي او فراهم مي‌سازد .‏ ‏و به او از جائي كه تصوّرش را نمي‌كند روزي مي‌رساند . هر كس بر خداوند توكّل كند  و كار و بار خود را بدو واگذارد، خدا او را بس است .

شاید در طول زندگی موارد زیادی رخ داده که نتوانستیم به خواسته ی دلمان جواب منفی بدهیم واین جای کمی تامل دارد که شاید راهی باشد که ما را از این منجلاب نجات داده ولی من آن راه را نرفتم...

درد دل:

دلم اصرار كرد كه بيا برويم گناه كنيم!

گفتم برويم ........ ضايع شديم و بر گشتيم.

 ياد دعاي بعد از نمازم افتادم:

« خدايا خودت نگذار گناه كنم...»

حقوق این وبسایت متعلق به حجت الاسلام احمد سیبویه می باشد.