چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷

احمدسیبویه

آخرین حرف دوستم...

...ماه مبارک رمضان بود، ساعتی  به اذان ظهر مانده بود، مدت ها بود دوست خود، قاسم که از برادران اهل سنت بود را ندیده بودم، با خود گفتم: چه خوب است سَری به منزلش بزنم واحوالی از او جویا شوم واز این فرصت تا زوال آفتاب استفاده کنم، همینکه به کوچه ی شهید رضایی رسیدم که خانه ی قاسم هم همان جا بود،

 

دیدم درب منزل ایستاده وانگار منتظر من بود، مدتی بود ندیده بودمش،  چند دقیقه ای در آغوش یکدیگر بودیم، بعد، به اتفاق وارد منزل شدیم، تا به هال رسیدیم صحنه ای چشمان مرا خیره کرد،  لحظه ای بهت زده به قاسم نگاه کردم، نمی دانستم چه بگویم ...

رو به قاسم کردم وبا تعجب این کلمات را به زبان جاری کردم:

قاسم، ماه رمضان، روزه، این سفره ی غذا چیست!!!؟؟؟

قاسم دستان مرا گرفت وروی مبل نشاند ،در حالی که سفره را جمع می کرد وپس مانده های غذا را در سینی می گذاشت رو به من کرد وگفت: ببین محمد؛ دوستیِ ما به کنار...

ولی من هر چه در کتابهایمان جست وجو کردم به این مطلب یقین پیدا کردم که هر که ذرّه ای محبت علی و خاندانش را در دل نداشته باشد، هیچ عملی از او قبول نخواهد شد.

چرا من به خود زحمتِ روزه ونماز وخمس وزکات دهم، با اینکه میدانم در قلبم نمی توانم محبت و ولایت اهل بیت رسول را جای دهم !!

آری؛ این سخن مولایمان امام باقر (ع) است که فرمود:

اگر کسی همه ی شب وروز را به عبادت وروزه بپردازد و همه ی مالش را صدقه بدهد وهمه ی عمرش را به حج برود اما ولایت ولی خدا را نشناسد تا با او تولّی داشته باشد واعمالش با راهنمائی او باشد، حق هیچ پاداشی ندارد واز اهل ایمان نیست...

حقوق این وبسایت متعلق به حجت الاسلام احمد سیبویه می باشد.