چهارشنبه, ۳۰ خرداد ۱۳۹۷

احمدسیبویه

پابرهنه ها ... یک خاطره قشنگ

 

یکی از کفشدارا میگفت:


معمولا بین ما خادمین رسمه گاهی اوقات روز کشیک ،غذامون رو نذر زائران حضرت میکنیم و همیشه هم اثر کارمون رو خیلی سریع در گشایش گرفتاریها و مسائلمون می بینیم ...
بر اساس همین رسم یه شب وقتی شام تقسیم شد با اینکه خیلی گرسنه بودم ظرف غذا رو برداشتم و برای پیدا کردن زائری که استحقاق این غذا رو داشته باشه (از نظر خودم) راه افتادم توی صحن ...
معمولا هر وقت غذا بدست و با لباس خدمت به صحن میرفتم همه میریختن اطرافم که یه کم از اونو به عنوان تبرک با خودشون ببرن و همیشه غوغایی به پا میشد ،اما ایندفه هیچکس طرفم نیومد ...

نه ازدحامی ، نه درخواستی ، برای خودم عجیب بود !!!
چرا ایندفه اینجوریه ؟؟؟ چشمم افتاد به پیره زنی که چادر کهنه و چهره ی نیازمندی داشت، تا رفتم طرفش ، دیدم با بی اعتنایی از کنارم گذشت ... من حیرون مونده بودم ،مقابل گنبد ایستادم وگفتم :
آقاجون ، نکنه از دست من ناراحتین ؟ نکنه کاری کردم که دل شما رو رنجونده باشه ؟
تو همین احساس غربت بودم که یکدفه چشمم افتاد به یک مرد شیک با کت و شلوار مرتب که دست بچه ی خوردسالشو خودشو گرفته بود... نمیدونم چرا کشیده شدم به اون سمت ،با اینکه اصلا دلم نمی خواست به آدمی که نیاز نداره غذارو بدم... وضعیت عادی نبود ، با دیدن اونها بطور عجیب و غریبی حالم دگرگون شد واز درون گرم شده بودم و دیگه از اون احساس غربت و بی اعتناییِ آزاردهنده اثری نبود . . . مثل آهن و آهنربا به طرف این پدر و پسر کشیده شدم بدون اینکه بفهمم چرا؟ به طرفشون راه افتادم ولی اینکار هیچ منطقی نداشت ؛ چون بنظرم اینا مستحق نبودن ! احتمالا توی بهترین هتلهای مشهد اتاق داشتن و یه شام مفصل هم انتظارشونو میکشید ؛ یکدفعه با این افکار به خودم اومدم و دوباره سرِ جام میخکوب شدم . . . ولی انگار مقاومت بی فایده بود ! بی اختیار و خارج از هر محاسبه و منطقی رفتم به طرفشون ، دست خودم نبود . . . بالاخره چند ثانیه بعد دلمو زدم به دریا و در حالیکه ظرف یکبار مصرف شام روی دستهام بود با احترام بهشون تعارف کردم وگفتم : سلام ! این شامِ حضرت رضا ع است و منهم از خادمین حرم هستم این مال شماست !!!
مرد شیک پوش با تعجب و بُهت ؛ مدتی به ظرف شام خیره شد و یه دفعه خون دوید توی صورتش ؛ پسرش با خوشحالی گفت : بابا شام ! و پدر بی اختیار زد زیر گریه !! . . . من مات و مبهوت با نگرانی پرسیدم : چیزی شده ؟ شما رو ناراحت کردم؟ پدر در حالیکه اشکهاشو از روی صورتش پاک می کرد گفت : خیر آقا ؛ ما از شما خیلی هم متشکریم ! گریه من به خاطر کرامتی است که هم اکنون از این امام بزرگوار دیدم . . . و چون نمی تونست درست صحبت کنه با سختی کلمات رو ادا کرد و گریه امانش نداد . . . چند لحظه به همین ترتیب گذشت ؛ وقتی آرومتر شد گفت : چند دقیقه قبل که داشتیم ضریحو زیارت میکردیم دیدم پسرم وسط آن شلوغی و ازدحام خم شد و چیزی از روی زمین برداشت و خورد . گفتم : چه کار کردی؟ این چی بود که خوردی؟ گفت : یه دونه نخودچی روی زمین افتاده بود برداشتم خوردم . من با عصبانیت دستشو کشیدم و گفتم : چرا اینکارو کردی؟ مگه تو نمی دونی که زمین کثیفه و حتما اوننخودچی هم به پای خیلیها خورده و کثیف شده ؛ اونوقت تو اونو میذاری توی دهنت و می خوری؟
با عصبانیت گفتم : گرسنه ای؟ به ایشان بگو !!! . . . و اشاره کردم به ضریح حضرت رضا ع ؛ راستش خودم هم نفهمیدم که چرا در اون لحظه چنین حرفی زدم؟ و پسرم بلافاصله رو به ضریح گفت : ای امام رضا من گرسنه ام ! . . . وقتی او با صدای بلند رو به ضریح اظهار گرسنگی کرد از کار خودم خجالت کشیدم و در دلم از امام ع عذرخواهی کردم و از بقیه اعمالی که در حرم داشتم منصرف شدم تا با پسرم به هتل بریم و به او شام بدم . از رواق که خارج شدیم شما رو در صحن دیدیم و این شامِ تعارفی حضرت رضا رو . . . حالا نمیدونم حال خودمو چطوری براتون توصیف کنم . ای کاش به پسرم می گفتم چیز دیگری از حضرت بخواد ؛ و مجددا زد زیر گریه . . .
در ادامه خادم گفت : در حالیکه خودم هم گریه میکردم با خوشحالی شام رو به اون پسر دادم و از اینکه حضرت نذر منو پذیرفتند احساس سرافرازی و سربلندی کردم ...
"البته یادمون باشه که اگه در انجام وظایفمون کوتاهی کنیم ، نباید توقع داشته باشیم که مورد عنایت قرار بگیریم"

حقوق این وبسایت متعلق به حجت الاسلام احمد سیبویه می باشد.